نمائی از لیوارجان(وبلاگ لیوارجان)
لیوارجان در تبریز مه آلود
« هوای جلفا بی نهایت گرم و زندگی کردن و حتی نفس کشیدن در آن دشوار بود مخصوصا برای کسانی که به اینگونه آب وهوا عادت نداشتند مثل جهنم تحمل نا پذیر مینمود؛
گردوغبار هوا بیش از گرما انسان راآزار میداد . این مرکز تجارت (جلفا ) ِِِِِِِِِِِِِ ِکه در آن
کاروانها با هزاران درشکه وارابه جمع شده بودند ِِِِ ِ در روزهای باد وطوفانی در میان ابرهای تیره و تار و گرد وخاک پوشیده شده بود .
با صلاحدید دوستم ، رئیس پست ، قرار شد تا روزی که راهها باز شود به
« ییلاقات لیوارجان » نقل مکان کنیم ؛ آنجا منطقه کوهستانی و پر از باغات سبز و خرم بود ، با داشتن چشمه های خنک و بناهای زیبا به یک شهر کوجک شباهت داشت .....»
« حاجی خان ، ارباب لیوارجان ، با دو نفر از پسرها و نوکرهایش به استقبال ما آمده بودند . کوچه های تاریک با فانوسهای بزرگی که نوکرها در دست داشتند، روشن شده بود . من و دوستم رئیس پست از درشکه پیاده شدیم با ارباب دیدار کردیم و در معیت او پیاده راه افتادیم ولی خانمها پایین نیامدند .
در دو طرف کوچه رعیتهای ارباب صف کشیده بودند ؛ آنها به درشکه ها تعظیم میکردند آثار عینی « نئودالیزمی » را که در ایران حکومت میکرد را به این شکل
میدیدیم .
کوچه های دراز نشان میداد که لیوارجان آبادی بزرگی است . درشکه ها جلو در بزرگی که با چراغهای شیشه ای روشن شده بود ، ایستادند . اینجا عمارت اربابی بود ؛ که حاجی خان در آن زندگی میکرد . جلو هر درشکه گوسفندی قربانی کردند ....»
« ... وارد باغ وسیع شدیم که شبیه جنگل بود ؛ در خیابانی وسیع چند دقیقه راه رفتیم ؛ خیابان با چراغهای نفتی بزرگ روشن شده بود . به ایوان طویل که سنگ فرش شده بود رسیدیم ، از جلو اتاقهایی که با آویزها وچراغهای بزرگ روشن شده بود گذشتیم، خانمها به اتاقی و مردها به اتاقی دیگر راهنمایی شدند، سرو صورتمان را شستیم لباسهای سفر را عوض کردیم و بعد به سالن بزرگ آراسته حاجی خان آمدیم .
هزارویکشب که خوانده بودم ؛ انداخت . خودم رادر خانه های بغداد، خیلی واصح تر در «حرمسراهای خلفای عباسی » که در حال حاضر افسانه ای بیش نیستند ؛ حس میکردم .
ثروت وجلالی که این مالک پولدار را احاطه کرده بود بیش از حد معمول اشرافی وگسترده بود. در اینجا ، استثمار فقط منحصر به پارچه نبود ؛ بلکه نمونه های استثمار ایران ، این کشور ثروتمند وپر از آثار باستانی را بوسیله یک ایل به نام ایل قاجار _ که به آن حاکمیت داشت _ به چشم میدیدم ....»
« ...در هر چیز آثارظرافت وزیبایی فوق العاده به چشم میخورد . صدای قلیانهای نارگیله با سرقلیانهای فیروزه ، آهنگ فواره هایی که از پنجره باز دیده میشدند، با صدای قاشقهای داخل استکانها در هم آمیخت و صحنه ای بوجود آورده بودکه تا آن لحظه نمی توانستم در خیالم مجسم کنم !!! »
با مشاهده صحنه های فوق که نویسنده خود از مشروطه خواهان بود چنین میی نویسد :
« شرق نازپرورده که در هر قصبه کوچک ، یک کاخ بیرمنگام بریتانیای کبیر ترتیب داده ودر ناز ونعمت و ثروت و جملات اشرافی داخلی غرق شده است ؛ به این زودیها به فکر مبارزه با دشمنان خارجی نخواهد افتاد .»
در خصوص قسمتهای فرهنگی این سفرنامه ، همانطوریکه در بالا اشاره گردید میتوان به میهمان نوازی گرم و رفتارهای مردم آن اشاره کرد . وهمچنین شکوه وزیبایی های لیوارجان را از این سفرنامه مستفاد نمود .
در قسمتهای دیگری از کتاب مزبور علاوه بر نوع پوشش لباس ــ خوش پوشی افراد ــ حتی نوع غذا ی مصرفی مردمان آن روزگار نیز مورد توجه نگارنده قرار گرفته که در زیر بخشهایی از آن آمده است ...
« در ساعت یک بعداز نصف شب ، سر سفره شام نشستیم در سفره از گوشت قربانیهایی که یر راه ما ذبح کرده بودند خبری نبود ، همه غذاها از گوشت مرغ تهیه شده بود . مشروب فقط شربت معطر وخنک بود



رودخانه

